سامیارسامیار، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

سامیار نفس کوچولوی مامان و بابا

واکسن زدن سامیار

سامیار عزیزم از روز قبل زدن واکسن همه اش دلهره داشتم و نگران بودم نکنه خیلی دردت بگیره . صبح روز واکسن زدن من و تو و بابا با هم رفتیم درمانگاه و وقتی نوبت ما رسید من اشک تو چشمام جمع شده بودن خیلی نگران بودم . بابا پاهات را گرفت و وقتی خاله واکسن را توی پاهای نازت زد مثل این بود که به قلب من زدن تو یه جیغ زدی ولی صبوری کردی و دیگه گریه نکردی و تا شب من برات کمپرس گذاشتم و تو اصلا تب نکردی و الهی شکر که تمام شد واز الان دوباره غصه واکسن زدن 4 ماهگی ات من را می سوزونه . ...
20 فروردين 1391

یه چیزی بگم ، تو را با دنیا عوض نمی کنم

سامیار عزیزم در تاریخ 21/11/91 از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان جون تا از تو بهتر مراقبت کنیم. خاله کبری برای تو جشن تولد گرفت ولی تو هنوز بلد نبودی شمع تولدت را فوت کنی و به جاش مامان برات فوت کرد . ما 10 روز خونه مامان جون موندیم بعد اومدیم داراب خونه خودمون. ...
21 بهمن 1390